خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
سارا palemoon
آرشیو وبلاگ
آذر ۸٧
دی ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
لینک دوستان
بچه های فقیر برره
رویا بین ها
یه مشت حرفای نگفته
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
Á خمارِ بودنم
مستِ ماندن
خمارِ بودنمُ مست ماندنمُ می روم به حرمتِ
چشمانِ تو...
گاه از تو یاد می کنم، پاکی سحرگاه
گاه اشک می ریزم به خاطرِ ندیدنت
وقتی فقط مرا می دیدی...
پاییزی ترین بهار عمرم را گذراندم،
وقتی تو رفتی و من فهمیدم چرا مانده بودی! ...
با تو مرور می کنم روزهای از دست رفته مان را
و با تو می سازم سقف فروریخته را.
با تو که .....
Á به لاله که با تک تکِ هجاهای همیشه ناگفته اش خو گرفته ام :
انگشتانت به آرامی روی پیانو می لغزید و سکوت، با آوای انگشتان تو به آرامی محو می شد. با هر ضربه ی انگشتِ تو غرق تر می شوم و از تو دورتر.... آخ که چقدر محتاج کنار تو بودنم. کاش می گفتی کجای دنیای به این بزرگی ذره ای از صداقت تو یافت می شود، آنوقت برای بدست آوردنش تمام عمر وقت می گذاشتم.
برای لحظه ای از زدن باز می مانی، سربرمی گردانی و من چشمانِ درشتِ دست نیافتنی ات را می بینیم که غرقِ صداقتند و پاکی. باز نگاه برمی گیری و انگشتانت چون رودی رون جاری می شوند. با هر ضربه ات باز دلم تنگ تر می شود.
ضربان قلبم را به وضوح می شنوم و در عجبم که چطور صدای به این واضحی به گوش تو نمی رسد؟
کاش راهی پیدا می کردم برای گفتن اندازه ی مهرت که در دلم جا خوش کرده....
لاله ی نازنینم، درجریان سیالِ موسیقی که با انگشتان گرم تو هدایت می شود راه می یابم و
گمان نکنم راهی برای بازگشت بیابم.
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران....
Á دیگر ایمان آورده ام به حرمتِ عطرِ آویشن و دلاویزی بهار نارنج.
حسرت درخت انجیرِ پیر خانه ی پدری ام را می خورم که همه ی کودکی ام را درون شاخه های پربارش حفظ می کند و من با مغزی درهم و دلی داغون انگشتانم را روی پوست کلفت و زبرش می کشم. سوزش بی امانی از تماس سرانگشتانِ نحیفم با این پیر محبوب وجودم را در خود می پیچد، موجی از خاطره هجوم می آورد. آنقدر وسعتش زیادست که دیگر همه چیز اکنون فراموشم می شود. می بینیم و نمی بینینم. می شنوم و نمی شنوم . غرق می شوم، لول می خورم و می روم تا انتهای روزگار کودکی...
آنجا که صدای خنده ی کودکانه ای به گوش می رسد و کودکی لجوج با دو گیس بافته ی کنار گوشش و صورتی که از شدت هیجان گل انداخته دیده می شود.
اما امروز دیگر یارای دیدن خانه ی پدری و درخت پیر محبوبم را ندارم. پس با من بیا. بیا چشمانمان را ببندیم. با من بشُمار : یک، یک دو، دو سه، سه......
بیا برویم به عمق چند سالگی ام. بیا پشت پلک های بسته ام تا ترا ببرم آنجا که کودکی بازیگوش، دلزده از آفتاب ظهر تابستان روی شاخه های انجیر و لابه لای آن همه برگ برای خودش سایه بانی ساخته و عروسکی در آغوش گرفته و مدام صورت تبدار عروسکش را باد می زند تا بلکه گرمای صورت خودش هم کمتر شود.
کمی آن طرف تر که برویم، صدای تقُ تقِ کفشهای پاشنه بلندی می شنونی، کودکی می بینی، با کفشهای پاشنه بلند مادرش که سخت در حفظ تعادلش می کوشد و به لذت شنیدن صدای تق تق پاشنه ی بلند آن کفش سفید، عاقبت کارش را از یاد برده . فقط کافی است به راه رفتن مسخره و دشوار و ژستش نگاه کنی تا تو را از خنده ناگزیر کند. اما کمی که دقت کنی، چشمان معصوم و بازیگوشَش چنان با حرارت تو را نگاه می کند و چنان سعی در تفهیم بودنشان می کنند که ناگاه سری برایش تکان می دهی و رد می شوی.
فکر نمی کنم از نگاه خیره ی ما خوشش بیاد بیا رد شویم وکمی جلوتر برویم. منم خوب نگاه کن. همه ی حسرت دلم را که جمع کنی باز هم به اندازه دلیلی نمی شود که باید برای بازگشت بیابم......
دل تنگ تمام بهار های روشن کودکی ام...
امروز آقاجون رو به خاک سپردیم و خدا خودت می دونی که دلم دو بار گرفت هم به خاطر آقاجون هم به خاطر نیومدن...خدا جون چرا باهام اینجوری می کنی؟
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥ - سارا palemoon
ماييم كه اسير تقديريم و گاه به چتر پناه مي بريم از رحمت
خداوندا براي بخشيدن به لياقت من نگاه نكن.

هژدهمين روز بهمن است و من طعم سرما را با دل و جان چشيده ام . لحظه ها را با سرما گذرانده ام و به گنجشك كوچكي مي مانم كه مظلومانه از پشت پنجره حسرت گرماي اتاق را مي خورد.
نمي دانم شايد دچار غم غربت شده ام ولي هر چه هست آنقدر شديد است كه مثل زلزله به جانم افتاده .
پوچِ پوچ شده ام ، انگار كسي
مرا
در باد
فوت كرده است.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥ - سارا palemoon

گره زده ام دلم را به سرخی گونه های خون رنگ کودکی ام و
چشمانم را دوخته ام به چشمان بازیگوش کودکی ام
دست در دست این دقایق بی رحم می روم، می روم دنبال آرامشی که سالهاست می روم و هنوز در پی اش سرگردانم .
می گریزم ازاین همه بی سرو سامانی .
می گریزم از این برکه ی طوفانی .
گم کرده ام عطر زندگانی را از پس این همه اشک .
گول می خورم به فریب چشمان بازیگوشی که می فروشند مهربانی را.
دست می گذارم د ردستانی که صدای پایشان را به دورغ به انتظار نشسته ام .
دل می سوزام برای شاپرکانی که عمر کوتاهشان را گرد آتشی می چرخند که روزی بالهای ظریفشان را خواهد سوزاند .
و تمام می کنم این زندگی رنج آور و دردناک را آخر با لبخندی که حسترش سالهاست همراهی ام می میکند.
من به حجم سایه وار تردید
من به آفاق بلند رویا
شک دارم
شک دارم
به عبور ساده ی فصلها و صفحه های تقدیر
پس
قفسی ساخته ام با گل یخ
سایه ای بافته ام از رویا و دلم را در بند
روز و شب را ترک گفتم و به حرمت سکوت
که درون قفسم زندانی است
محو گشتم ازدنیا
غوطه خوردم در اشک
خرد گشتم در شک...
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٥ - سارا palemoon
انقدر چشم به راهم
که دچار بهت بودنم
...
سلام که می کنی چیزی به وسعت آن باغ انار در وجودم شکل می گیرد.
گفتم انار یاد آن همه خاطره افتادم که مثل آن انار قرمز تنها رد خاطره ی خونینش بر دست و دهان مانده است.
خدا نکند کسی گم کند عطر رویایش را
و گم نکنی در ازدحام شهر شلوغ آن همه محبت ناب را
بگذریم
سلام می کنی
و
رد می شوی
عطر عجیبی در هوا پیچچیده است
می دانی دوباره کسی از کنار آن همه خاطره گذشته است
و
عطر خوش آن همه با تو بودن را به اهتزاز در آورده است
و تو دیگر رد شده ای مات مات
و گذشته ای
از همه ی آنکه به انتظار ایستاده است
و تو اعتنا نکردی
به عطر سکر آور خاطره ها
تا آنجا که باز رسیدی
رسیدی به سرانجام همه ی
آنچه که گذشته بودی از آن
خنده دار که هست
اما خب
همیشه همین روال است
رد می شویم و باز می رسیم به همان نقطه ی آغاز



